تبليغاتX
عاشقانه
عاشقانه

سال سرخ

چه ليگ خوبي بود همه چي داشت هيجان تنش اضطراب حاشيه مجادله ومنازعه چه ليگ خوبي بود  عين فيلم هاي سينمايي قهرمان داشت ضد قهرمان هم داشت اوج داشت فرود هم داشت آخرش هم نقطه اوج بود درست در نقطه پايان داستان همانجا كه بايد سرنوشت عوض شد و غافلگيري در ثانيه ها رخ داد چه ليگ خوبي بود رقابت در آنجا چه در بالا و چه در پايين جدول داغ داغ بود و سرنوشت همه سر نوشت به دقيقه آخر كشيده شد اين وسط يكي بيشتر ين نقش را داشت افشين قطبي قهرمان داستان  اين ليگ بود قطبي به دليل مختلف محبوب شد محبوب فوتبالي ها و غير فوتبالي ها مسئله او از ميادين فوتبال گذشت وبه مسئله اجتماعي بدل شد وحالا خيلي ها فقط به خاطر شخص قطبي از قهرماني پرسپوليس خوشحال هستند ليگ خوبي بود و پرونده چلچراغ فقط تلاشي براي باز خواني داستان  اين 9 ماه  .

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 15:3 توسط مریم |

سکوت کهنه

زخم قديمي دلت خوب مي دونم كه از چيه قشنگ من گريه نكن اين شب بد رفتنيه

 

اشكاتو پاكن كه ميخوام سر به تن غم نباشه الهي سايه چشات از سر من كم نباشه

 

ببين كه پاي گريه هات ثانيه هام دق مي كن صداي گريهات ميخوام تو خاطراتم نباشه

 

وقتي كه گريه ميكني ترانه هام دلواپسه اشكاتو پاكن و ببين  چشماي من چه بي كس

 

سكوت كهنه لبات قلبمو آتيش مي زنه داري ديونه ام ميكني تو رو خدا ديگه بسه

 

زخم قديمي دلت خوب مي دونم كه از چيه قشنگ من گريه نكن اين شب بد رفتنيه

 

سخته واسه ترانه هام طاقت گريه هات ولي لهجه  هق هق ديگه يه شعرا نگفتنيه  

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:15 توسط مریم |

انتظار

منتظر موندم به راهت تا هميشه چشم براهت مونده بودم پشت شيشه

 

انتظارت تلخه مثله مردن عشق مثه عشقي خام وباطل

 

اگه فردا بياد و باز تو نيايي واي ميخوام داد بزنم از اين جدايي

 

واي ديگه مردم ديگه مردم  چقدر تو بي وفايي

 

مگه من با تو بد كردم خدايي مگه من باتو بد كردم خدايي

 

هرچي ميخواي بگي بگو اما نگو دوست ندارم

 

هر كار ميخواي بكن ولي بگو نمي ري از كنارم

 

تو رو خدا مثه غريبه ها دلم رو هي نرانجون

 

 تو رو خدا دشمنامو به روي من اينفدر نخندون

 

بخدا من ميميرم از اين جدا ييي

 

بخدا من ميميرم اگه نيايي

 

اگه فردا بياد و باز تو نيايي

 

اگه فردا بياد و باز تو نيايي

 

دوست دارم نازنينم

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:44 توسط مریم |

عشق

براي تو مي نويسم . براي تو كه عشق با نام تو آغاز شد

و عاشقي با ياد تو رسوا .

اي قشنگترينچون تو باشم در حال

و از فرداي بي تو گريزانم مي خواهم تا ابدبا تو

 ترانه ي زندگي ايم را

بسرايم مرا در اين بي راه شوم و در

 اين قحطي محبت به حال خود مگذار

                                                             تقدیم به عشقم

 

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 11:26 توسط مریم |


مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستن


 

 ستايش کردم ، گفتند خرافات است


 

 عاشق شدم ، گفتند دروغ است


 

 گريستم ، گفتند بهانه است


 

  خنديدم ، گفتند ديوانه است


 

                                        دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !

 

« دکتر علي شريعتي »









نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 11:28 توسط مریم |

نامه اي از طرف خدا

امروز صبح كه از خواب بيدار شدي،

نگاهت كردم و اميدوار بودم كه با من حرف بزني

حتي براي چند كلمه نظرمو رو بپرسي

يا براي اتفاق خوبي كه ديروز تو زندگيت

 افتاد از من تشكر كني

اما متوجه شدم كه خيلي مشغولي .

مشغول انتخاب لباس كه مي خواستي بپوشي !

وقتي داشتي به اين طرف و آن طرف مي دويدي

تا حاضر شوي فكر كردم چند دقيقه

 وقت داري كه بايستي و به من بگويي سلام

اما تو خيلي مشغول بودي

يه بار مجبور بودي منتظر بشي وبراي

مدت يك ربع كار نداشتيجز اون كه روي يه صندلي بنيشني .

بعد ديدمت كه از جا پريدي خيال كردم مي خواي با من صحبت كني

اما به طرف تلفن دويدي وبه دوستت تلفن كردي

تا از شايعات با خبر شوي

بعد از پايان كارت به خونه رفتي

و تلويزيونرو روشن كردي

تو هر روز مدت زيادي از روزت رو جلوي اون

مي گذروني در حالي كه

در باره هيچ چيز فكر نمي كني

و فقط از برنامه هاش لذت مي بري

شام خوردي و باز هم با من صحبت نكردي

موقع خواب خيلي خسته بودي

و بعد از اون كه به اعضاي خونواده ا ت

شب بخير گفتي

به رختخواب رفتي و فورا ً خوابيدي

اشكال نداره

احتمالاً متوجه نشدي كه من هميشه در كنارت هستم

و براي كمك به تو اماده ام

بيش از اون كه تو فكرش رو بكني

حتي دلم مي خواد يادت بدم كه چطوري با ديگران صبور باشي

من اونقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم

منتظر يه سر تكون داد ن

دعا ،فكر يا گوشه اي از قلبت كه متشكرم باشه

اخه مي دوني مكالمه يه طرفه خيلي سخته

ولي عيبي نداره من باز هم منتظرت هستم

سرا سر پر از عشق به تو

به اميد اون كه شايد امروز كمي از وقتت رو به من بدي

  از طرف دوست ودوستدارت خدا

يه روز داشتم تو نت گشتو گذار مي كردم

 به يه جمله از توي يكي از وب ها رسيدم

نوشته بود :

وقتي خدا داشت انسان رو مي آفريد

 به فرشته هاش مي فرمايند:

عطوفت من بر خشمم غلبه مي كنه

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 13:8 توسط مریم |

آن سوي پنجره

 

 

در بيمارستان دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند

يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت

روي تختش بنشيندتخت او كنار پنجره اتاق بود اما بيمار ديگ

ر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش

روي تخت بخوابد انها ساعتها با يكديگر صحبت مي كردند از

همسر، خانواده،خانه، سربازي ،يا تعطيلاتشان باهم حرف ميزدند

هر روز بعداز ظهر بيماري كه تختش كنار پنجره بود مينشست

و تمام چيزهايي كه بيرون ازپنجره ميديد براي

هم اتاقيش توصيف ميكرد بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت

با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون جاني تازه ميگرفت اين پنجره

روبه يك پارك بود كه در ياجه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در

درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايق ها تفريحيشان در آب س

ر گرم بودند در ختان كهن به به منظره بيرون زيبايي خاصي

بخشيده بود و تصوير زيبا شهر در افق دور دست ديده ميش

د همان طوركه مرد كنارپنجره اين زيبايي هارا توصيف مي كرد

هم اتاقيش چشمانش را مي بست واين مناظر را درذهن خود تجسم مي كرد

روزها و هفته ها سپري شد يك روز پرستار كه براي شستو

شوي آنها آب آورده بود چسم بي جان مرد را كنار پنچره ديد

كه در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود پرستار بسيار ناراحت شد

 و از مستختمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند

مرد ديگر خواهش كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند پرستار

اين كار را با رضايت انجام دادپس از اطمينان از

راحتي مرد اتاق را ترك كرد آن مرد با آرامي و با درد بسيار

خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون

از پنجره بيندازد بلاخره او تنواست اين دنيا را با چشمان خود ببيند

در عين ناباوري او با يك ديوار مواجه شد

مرد پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد كه

چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر

دل انگيزي را براي او توصيف كند پرستار پاسخ داد:

شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد ان مرد حتي نابينا بود ونمي وانست حتي ديوار را ببيند

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 12:29 توسط مریم |

لالالا ديگه بسه گل لا له

 

نخواب اي حسرت سفره گل گندم

نباش تو دالوناي قصه سر در گم

نخواب رو بالش پرهاي پروانه

كه فرياد تو رو كم دارين اين مردم

لالا لا ديگه بسه گل لاله

بهار سرخ امسال مثل هر ساله

هنوز هم تيرو تركش قلب و ميشناسه

هنوز شب زير سرب و چكمه مي ناله

نخواب آورم گل بي خارو بي كينه

نمبيني نشسته گوله تو سينه

اخه بارون كه نيست رگبار باروته

سزاي عاشقاي خوب ما اينه ؟

نترس ازگلوله دشمن گل لادن

كه پوست شيره پوست سر زمين من

اجاق گرم سرماي شب سنگر

دليل تا سپيده رفت و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور

گل دلنازك خسته گل پر پر

نگو باد ولايت پر پر ت كرده

دلاور قد كشيدن رو بگير ازسر

 

دوباره قد بكش تا اوج فواره

نگو اين ابر بي باران نمي زاره

مث يا دلاور نشكن از دشمن

ببن سر ميشكنه تا وقتي سر داره

نذاشتن هم صدايي و بلد باشيم

نذاشتن حتي با هم ديگه بد باشيم

كتاباي سفيدو دوره ميكرديم

كه فكر شبكلاهي از نمد باشيم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب

نگو كو تا دوباره بپريم از خواب

بخون با من نترس ازگلوي دشمن

بيا بيرون بيا بيرون از اين مرداب

نگو تقواي ما تسليم ايثاره

نگو تقدير ما صدتا گره داره

به پيغام كلاغي سياه شك كن

 كه شب جز تيرهگي چيزي نمي ياره

 

 

نخواب وقتي كه هم بغضت به زنجيره

نخواب وقتي كه خون از شب سرا زيره

بخون وقتي كه خوندن معصيت داره

بخون با من بيا با من نگو ديره

سكوت شيشه هاي شب غمي داره

ولي خشم تو مشت محكمي داره

عزيز جمعه هاي آزادي

كلاغ پروازي با تو عالمي داره

 

 

 شهيار قبيري

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 12:25 توسط مریم

پسر چوپان پاك بود

روزي پادشاهي با لباس درويشي در شهر مي گشت .

غروب شد هرچه كشت جايي براي خوابيدن پيدا كند نتوانست .

به او گفتند در سه فرسنگي شهر چوپاني هست كه مهمان مي پذيرد

پادشاه به آنجا رفت چوپان به درويش گفت زنم آبستن است

ونمي تواند از مهمان پذيرايي كند درويش اصرار كرد و چوپان قبول كرد

بعد از شام زن چوپان شروع كرد به آه و ناله چوپان به درويش

گفت :زنم در حال زايمان است ومن همين يك اتاق را دارم

پادشاه گفت: مقداري هيزم به من بده در ايوان آتش روشن مي كنم

و مي نشينم چوپان رفت دنبال قابلمه زن چوپان پسري به دنيا آورد

صبح رمالي آوردند رمال رمل انداخت و گفت اين پسر ب
ا

دختر پادشاه ازدواج مي كند پادشاه تصميم گرفت پسر را بخرد وببرد

وبه دست جلاد بسارد به چوپان گفت من بيست سال است كه فرزند ندارم

هر چه بخواهي به تو پول مي دهم پسرت را به من بده چوپان مخالفت كرد

اما زن چوپان گفت :ما باز هم بچه دار مي شويم بچه را بده زن چوپان

سه روز به بچه شير داد بعد پادشاه به اندازه دوبرابر وزن بچه به چوپان طلا داد

و بچه را به قصر برد پادشاه دو وزيرداشت يكي مسلمان و ديگري كاف
ر

بعدشاه بچه را به وزير مسلمان داد وگفت ببر و او را بكش

وزير بچه را برد ولي دلش سوخت واو را در غاري گذاشت

بعد پيراهن بچه را با خون كلاغي كه شكار كرده بود اغشته كرد

و نزد پادشاه برد فردا كه شد چوپان گله را به بالاي كوه برد

بزي به امر خدا مامور شد كه به بچه شير دهد وقتي چوپان گله
 

را برگردادند صاحب بز ديد كه شير ندارد وبه چوپان اعتراض كرد

روز دوم هم همينطور شد روز سوم چوپان بز را تعقيب كرد و بچه را ديد

و او را با خود به خانه اورد ده سال گذشت در اين مدت هم چوپان

صاحب فرزندي نشد پس ازپانزده سال پادشاه با لباس

درويشي به خانه چوپان رفت غروب كه شد از چوپان پرسيد چند فرزند داري؟

گفت فرزندي ندارم اين پسر را هم در خرابه اي پيدا كرده ام

پادشاه فهميد پسر همان است كه قرار بود وزير او را بكشد يه روزپسرودختر

هم ديگر راديدند و يك دل نه صد دل عاشق هم ديگر شدند

پس پادشاه نامه اي به وزير نوشت و ان را به قاصد داد در

راه قاصد كنار رودخانه خوابش بردو دخترپادشاه كه از آنجا رد ميش
د

نامه را يافت و آن را خواند و فهميد كه پدرش دستور گشت
ن

پسر چوپان را داده پس آن نامه را پاره كرد و نامه ديگري را جايگزين

آن نامه كرد كه در آن دستور عروسي پسر چوپان با دختر پادشاه داده شده بود

وزير هم آن دستور را اجرا كرد و در خانه ي چوپان آن دو با هم ازدواج كردند

روز بعد هم به قصر برگشتند و پادشاه مات و مبهوت مانده بود
 

و گفت همان شد كه خدا خواست
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 12:17 توسط مریم |

قمار


در قمار زندگی هر چه داشتیم باختیم

          بسکه تک خال محبت بر زمین انداختیم

                  الفت روز های خوشش را روزگار از ما گرفت

                                 ای خوش آن روز که با هم روزگاری داشتیم

قمار باز معرفی بود هیچ کس حریفش نبود

....
هیچ کس بجز عشق
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 19:17 توسط مریم |