تبليغاتX
عاشقانه
عاشقانه

داستان عاشقانه علی و مریم

داستان عاشقانه علی و مریم

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ………..
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388 ساعت 18:25 توسط مریم |

زندگی نوشیدن قهو است

 

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال از زندگی و رسیدن به موقیتهای خوب کاری و اجتماعی

طبق قرار قبلی به دیدن یکی از استادان قبلی خود رفتند

بحث جمعی آنها خیلی زود به گله و شکایت از تنش های ناشی از کار و زندگی کشیده شد استاد برای پذیرایی از مهمانان به آشبسخانه رفت وبا قهوری قهوه و تعدادی از قهوه خوری سرامیکی  پلاستیکی کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بود ند باز گشت سینی را روی میز گذاشت  واز مهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت حتما متو جه شده اید که همه قهوه خوری های زیبا و گران قیمت را برداشتند و سادها و ارزان قیمتها درون سینی باقی ماند

البته این امر برا ی شما امری بدهی و طبیعی است  اما سر چشمه همه ی تنش ها و مشکلات شما هم همین است شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید قصد اصلی همه ی شما هم نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری های بهتر را انتخاب کردید

و البته در این حین به آنچه دیگران هم بر می داشتند دقت داشتید

و به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد شغل و پول و موقعیت اجتماعی همان قهوه خوری های متعدد است  آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگه داری زندگی است اما کیفیت زندگی در آن فرقی نخواهد داشت گاهی آنقدر حواس ما به قهوه خوری هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود را نمی فهمیم

دوستان من فقط حواستان به قهوه خوری ها نباشد از طعم و مزه آن لذت ببرید

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 15:27 توسط مریم |

قلب کورش شکست و فرشته گریست

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!
_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.
_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.
_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.
_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!

 بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!
فرشته بسیار تاسف خورد.
سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟
_در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
_اسلام
_چگونه آیینی است؟
_نیک است
وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند.
_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.
_همین؟!!!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
_پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد

 

خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن حقوق بانوان، زندان های سیاسی ...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 19:17 توسط مریم |

راه بهشت…

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در
دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند.

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 14:44 توسط مریم |

ماجرای یک پنی

  ممکن است شما بارها داستان های مختلفی راجع به پنی های کنار خیابون شنیده باشید؛ که شانس میاره، هدیه ای از طرف فرشته هاست و ... . اما این اولین بار بود که من چنین ادغام زیبایی رو در یک داستان می دیدم که به ما ایده ای برای تفکر ارائه می دهد. سال ها پیش یکی از دوستان من و شوهرش دعوت شدند تا آخر هفته رو در خونه رئیس شوهرش بگذرونن. دوست من، آرلین، خیلی در مورد آخر هفتشون نگران بود. رئیس خیلی ثروتمند بود، با یه خونه عالی کنار آب، و ماشین هایی که قیمت هر کدومشون از کل خونه آرلین هم گرون تر بود !! بعد از ظهر روز اول خوب گذشت. آرلین هم خوشحال بود که می تونه یه نگاه سطحی به یه زندگی بسیار ثروتمندانه بندازه. رئیس به عنوان یه میزبان، واقعا دست و دلباز بود و اونا رو به بهترین رستوران ها می برد. آرلین می دونست که دیگه هرگز این فرصتو پیدا نمی کنه تا این همه زیاده روی کنه؛ پس بی اندازه از اون وضع لذت می برد. اون روز بعد از ظهر قرار بود به یه رستوران اختصاصی بِرن. تو مسیر رئیس یکمی جلوتر از آرلین و شوهرش راه می رفت. بعد از چند ثانیه یه دفعه وایساد، و برای زمانی طولانی به سنگ فرش خیابون نگاه کرد. آرلین تو این فکر بود که وایسه یا رد بشه. رو زمین هیچی نبود به جز یه پنی تیره رنگ و کهنه که یه نفر انداخته بود و چند تا ته سیگار. با همون سکوت، رئیس خم شد و اون پنی رو برداشت!! عجیب بود! پولو توی دستش نگه داشت و لبخند زد؛ و اونو طوری توی جیبش گذاشت، که انگار گنج عظیمی پیدا کرده. چه قدر مضحک! اون چه احتیاجی به یه پنی پول داره؟ چرااصلا باید وقتشو هدر کنه تا وایسه و اونو برداره؟ در تمام طول شام، اون صحنه آرلین رو آزار می داد. آخر دیگه نتونست بیشتر تحمل کنه. از روی منظور تعریف کرد که یه بار دخترش کلکسیونی از سکه داشته و اون پنی هم که پیدا کرده بودن می تونه برای چنین کاری ارزش داشته باشه. در واقع اینو گفت تا سر حرفو باز کنه و ته توی قضیه رو دربیاره. مرد دستشو توی جیبش کرد و سکه رو درآورد، و اونو نگه داشت تا آرلین بهش نگاه کنه. در همین حین لبخند زیبایی از روی صورتش خزید. خوب آرلین تا اون زمان پنی های زیادی دیده بود! دلیل اون کار چی می تونست باشه؟ مرد گفت: "نگاش کن. چیزی که روشه بخون." آرلین خوند: "ایالات متحده آمریکا" "نه؛ اون نه؛ ادامشو بخون." "یک سنت؟" "نه! بقیشو بخون" "اعتماد ما بر خداست؟" (روی تمامی ارزهای کشور آمریکا این عبارت زیبا دیده می شود.) "آره! دقیقا." "خوب؟" "خوب آرلین، اگه اعتماد ما بر خدا باشه، اون وقت اسم خداوند مقدسه، حتی روی یه سکه. هر وقت من یه سکه پیدا می کنم، اون نوشته رو می بینم که روی همه پولهای آمریکایی نوشته شده، اما به نظر می رسه که ما هرگز به اون توجهی نداریم. خداوند یه پیام دقیقا جلوی من میندازه تا بپرسه آیا بهش اعتماد دارم؟ من کی هستم که ازش بگذرم؟ وقتی من یه سکه می بینم، دعا می کنم و می ایستم تا ببینم که آیا اعتماد من در اون لحظه بر خداوند بوده یا نه. بعد سکه رو به عنوان یه جواب به خداوند بر می دارم. که بگم بهش اعتماد دارم. حداقل برای مدت کوتاهی واسم ارزش خاصی داره، انگار که طلاست. من معتقدم این راهِ خداوند برای شروع یه مکالمه ست با من. خوش به حال من! خداوند صبوره و ... پنی ها فراوون!" تفکری برای امروز: اگر خداوند برای خودش یخچالی داشت، مطمئن باش که عکس تو، روش بود. اگر کیف پول داشت، بازم عکس تو، توش بود. او هر بهار برای تو گل می فرسته! او هر روز صبح برای تو طلوع خورشیدو می فرسته! اینها رو ببین دوست من! او عاشق توست. این رو برای هر انسان خوبی که مایلی بهش برکت بدی، بفرست. خداوند وعده روزهای بی درد، خنده ی بی غم و آفتاب بدون بارون رو نداد؛ بلکه قوت برای روز، آرامش در کنار اشک و نور برای راه رو وعده داد! این جمله رو خیلی سریع بخونید و اجازه بدید درون شما بنشینه: اگر خداوند شما رو وارد شریطی بکنه، خودش هم شما رو از اون رد می کنه. بله خداوند، پیامتو گرفتم.
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 11:28 توسط مریم |

انگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد....

روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم. وه! زیبایی آفرینش خداوند خارج از دایره توصیف بود. همان‌طور كه نگاه می‌كردم خدا را به خاطر شكوه و عظمت وصف ناپذیرش ثنا می‌گفتم. ناگهان در آن حال، پروردگار را در قلبم احساس كردم. از من پرسید: “دلباخته‌ام هستی؟” پاسخ دادم: “بلی، تو صاحب اختیار من هستی.” سپس پرسید: “ اگر نقص عضو داشتی، باز دلباخته‌ام می‌شدی؟” از این سؤال مبهوت شدم. نگاهی به دست‌ها، پاها و سایر اندام‌های بدنم انداختم و حسرت خوردم كه اگر این اعضاء را نداشتم چه كارها كه قادر به انجامشان نبودم: پاسخ دادم: “خدایا در آن حال، وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته‌ات می‌شدم.” دوباره خدا سؤال كرد: “اگر نابینا بودی باز پدیده‌های مخلوق مرا ستایش می‌كردی؟” چگونه می‌توانستم چیزی را بدون دیدن تحسین كنم؟! ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم كه در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین می‌كنند. سپس به خدا گفتم: “تصورش برایم دشوار است، اما همچنان دلباخته‌ات می‌شدم.” خدا پرسید: “اگر ناشنوا بودی آیا باز هم به كلامم گوش می‌سپردی؟” چگونه می‌توانستم كر باشم و سخن‌ها را بشنوم؟! دریافتم با گوش جان، صورت می‌پذیرد. پاسخ گفتم: “بسیار دشوار بود اما همچنان به كلام تو گوش می‌سپردم.” سپس خدا سؤال كرد: “ اگر لال بودی باز ذكر مرا بر زبان جاری می‌ساختی؟” چگونه می‌توانستم بدون امكان صحبت كردن نام خدا را ذكر گویم؟! در آن حال بر من روشن شد كه ذكر خدا با حضور قلب و جان صورت می‌گیرد و گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمی‌گیرد. هنگامی كه ستمی بر ما روا می‌گردد، خدا را با الفاظ فكر و اندیشه‌مان می‌خوانیم. پاسخ گفتم: “ اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود، اما خدا همچنان ذكر تو را می‌گفتم. خدا از من پرسید: “آیا حقیقتاً مرا دوست می‌داری؟” با شجاعت و در كمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم: “بلی تو را دوست دارم كه حقیقت مطلقی و یگانه واحدی.” با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما ... خدا پرسید:‌ “پس چرا گناه می‌كنی؟” پاسخ دادم: “چون انسانم و بری از خطا نیستم.” خدا گفت: “پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر می‌شوی،‌ اما در هنگامة مشكلات به سراغ من می‌آیی؟” هیچ پاسخی نداشتم كه بگویم تنها پاسخم اشك بود. خدا ادامه داد: “پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می‌شناسی؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا می‌جویی؟ چرا خودخواهانه از من حاجت می‌طلبی؟ چرا چون طلبكاران از من خواسته‌هایت را می‌خواهی؟” تنها پاسخم باران اشك بود كه پهنای صورتم را پوشانده بود. سپس گفت: “چرا از من شرمساری؟ چرا حسن خلق را در خود نمی‌گسترانی؟‌ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه می‌كنی،‌ در حالیكه شانه‌های من آماده پذیرش تو هستند؟ ‌چرا در زمانی كه وقت نماز و عبادت معین ساختم، عذر و بهانه می‌تراشی؟” سعی كردم پاسخی بگویم، اما جوابی برای گفتن نداشتم. “ زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است. این موهبت را تباه نكنید. به شما تفكر اعطا كردم كه مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما بندگان همچنان از آن روی گردانید. كلامم را بر شما آشكار ساختم اما از گنج پرگوهر هر كلامم هیچ بهره‌ای نبردید. با شما صحبت كردم اما گوش ندادید. درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آن نبودند. پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود راندید. نیازها و حاجت‌های شما را شنیدم و به یكایك آنها پاسخ گفتم. آیا به راستی مرا دوست دارید؟ توان پاسخ نداشتم. چگونه می‌توانستم پاسخ دهم؟! بی‌اندازه شرمسار شده بودم. دیگر هیچ عذری نداشتم. چه می‌توانستم بگویم؟! در حالیكه با تمام وجودم گریه می‌كردم و اشك صورتم را پوشانده بود، سؤال كردم: “بارالها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بنده قدرنشناس و خطاكار تو هستم.” خداوند فرمود: “ای بنده! من رحمانم و خطای خطاكاران را می‌بخشم.” پرسیدم: “خدایا با این همه خطاكاری چرا باز مرا می‌بخشی و دوستم داری؟” خدا گفت: “چون تو مخلوقم هستی،‌ پس هیچ‌گاه تو را رها نمی‌كنم. هنگامی كه تو گریه می‌كنی، به تو رحم می‌كنم و رنج‌هایت را درك می‌كنم. وقتی كه شاد و مسرور هستی، وجد تو را می‌فهمم. وقتی افسرده می‌شوی،‌ به تو دلگرمی می‌دهم. وقتی شكست می‌خوری،‌ تو را یاری می‌كنم تا بلند شوی. وقتی خسته هستی،‌ كمكت می‌كنم. بدان كه تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم.” هیچ‌گاه آن چنان جانكاه گریه نكرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود،‌ اما چگونه بود كه یك مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم؟ چگونه می‌توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟ از خدا پرسیدم: “چقدر مرا دوست داری؟” خدا فرمود: “به آن میزان كه خارج از ادراك توست.” و آنجا بود كه خدا را با تمام اجزا وجودم ستایش كردم و ثنا گفتم
با تشکر از آق مهدی
http://mafiabond.blogfa.com/
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 11:11 توسط مریم

دوستت دارم

اوایل تو را باور نمی کردم،
 اما بعد ها تو را حس کردم کم کم باورم شد
 که تو همان غریبه ی آشنا هستی
 که از آغاز تولد تا کنون حتی یک لحظه هم رهایم نکردی
(پس تو را دوست دارم)
 چرا که با تو می توان به شهر عروسکی فرار کرد
 و به قلب تپنده ی یک معشوق پناه برد
 با تو می توان سپیده ی مهر را در افق امید ها و آرزو ها دید
 و به اعماق سکوت و تنهایی پر کشید
 پس ای مهربان با من بمان
 و مرا لحظه ای در دشتهای تنهایی زندگی به خود وا مگذار
دوستت دارم

                                          تقدیم به تو
                                                        که مثل هیچ کس نیستی
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 9:40 توسط مریم |

خدا هست

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 9:36 توسط مریم

7%

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد! (تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!)
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 16:34 توسط مریم |

چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟

ََمراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را  متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و  دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3-  به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند


سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های  شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام  انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6-اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.
 عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
شصت نشانه والدین است
انگشت دوم خواهر و برادر
انگشت وسط خود شما
انگشت چهارم همسر شما
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است
 
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 16:42 توسط مریم |